امان از دست مردم نادان... نادان ... نادان .... نا اهل ... نا اهل ... نا اهل .... احمق ... احمق ... احمق

بايد نيشتر زد! حتما...!حرفها ... حرفها ... حرفها ... كه هر كلمه اش دردي است. هر كلمه اش سبوي پر از رنجي است. جام پر از زهري است. هر جمله اش خنجري است.

چه بگويم ...؟ چه فايده ؟ مگر اين جور هم مي توان چيزي گفت ...؟

با خودكار هم مگر روح را، عالم ديگر را، ماورلءالطبيعه را مي توان نقاشي كرد؟!

ناليدن را چكار كنم؟

داد كشيدن را چكار كنم؟

راستي ! چاه هم چه نعمتي بود!

نيست...!

 آه !

ببين چقدر محرومم!!!!

ببين به چه چيزها نياز دارم و ... ندارم!

چه آرزوها دارم و نيست....!

كاش چاهي داشتم تا درون آن ...

 
مي آميزد خون دل

با جوهر

چرا بنفش نمي نويسد خودكار آبي من ....!

آيا تو همچنان مرا مي خواني ...

    مي نويسم ، اما نه به خاطر اينكه كسي را به خود بخوانم يا از گذشته ام به تلخي و تباهي ياد كنم. فقط مي نويسم. چون تنها وسيله آرامشم نوشتن است ... با نوشتن نمي داني به چه آرامش عجيبي دست پيدا مي كنم.... آنچنان كه گويي مي خواهم پرواز كنم.....

چقدر سوختم.... ! چقدر مي سوزم ! از ظهر شنبه گيجم ، كلافه ام. چقدر اين روز را به آرامش احتياج داشتم و چه تقلاها كردم كه فرصتي بدست بياورم و بر اين تب جانكاهي كه اندامم را مي گدازد چيره شوم و كاري را كه آن همه انجامش ضرور است انجام دهم و بدتر شد، خيلي بدتر ! بدتر از هميشه ، بدتر از همه عمرم . چقدر كلمات مي توانند بي رحم و كشنده و ستمگر باشند! چقدر قلبهايي هست كه با گلوله مجروح نمي شوند و با كلمه سوراخ مي شوند. شبكه شبكه مي شوند. يك تكه خون ، خون داغي كه مي جوشد. تو كه مي داني كه چقدر سنگينم و بردبار و سرشار از وقار . تو كه مي داني ! همه مي دانند . شگفت آور است . نه ! هيچكس نمي داند... هيچكس نمي داند كه چه اندازه  تحمل دارم ، همه همين را مي دانند كه خيلي پر تحملم . همين ! اما چگونه مي توانند بي آنكه بدانند چه مي كشم ، بدانند كه چقدر قدرت تحمل دارم؟ مي دانم كه اين پنجه آهنين و گداخته اي كه هم اكنون قلبم را همچون جوجه كبوتري به خشم مي فشرد و له مي كند و بوي سوخته از آن بر مي آيد، همين پنچه اگر بر يك صخره ي سنگ خارا مي گرفت و مي فشرد ، مي شكست و سنگريزه مي شد. كسي چه مي داند كه چه مي كشم ؟ كسي چه مي داند كه قدرت رنجور شدنم تا كجاست، فقط مي دانند كه سنگينم ، بردبارم، وقار دارم! اما به چه قيمتي؟

فراموشش كن ، همه آنچه را كه بر من گذشت ... بگذار از ميان همه خدايان خدايي جز خداي فراموشي بر اين همه درد آگاه نباشد.... بگذار تنهايي آن را بر دوش بكشم .... بگذار فقط از آن من باشد و بس ... بگذار ....

يه آهنگ قديمي

 

هر كسي پرسد از من

درچه حالي؟

درچه كاري؟

تو كه اهل روزگاري...!

مي بينن اما مي پرسن ، چه سوال خنده داري....

وقتي گوش شنوا نيست حرف تازه اي ندارم

سر عاشقي نمونده كه به صحرا بگذارم

غم آدم ديدني نيست

قصه اي شنيدني است

بعضي حرفا رو بايد گفت

بعضي حرفا گفتني نيست....!

 

يه ترانه خيلي قديمي هست كه هنوزم گاهي اوقات زمزمش مي كنم. خيلي دوسش دارم

 

پ . ن: شده حال و روزگار الان من

مرگ ....

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

هراس من باري ، همه از مردن در سرزميني است كه

مزد گور كن از آزادي آدمي افزونتر باشد
 

اگر مرگ را بيش از اين ارزشي باشد

حاشا! حاشا ! كه از مرگ هراسيده باشم.....


شاملو

تابلوهاي بهزيستي

بهزيستي نوشته بود:

مهر مادر ، شير مادر

جانشين ندارد...!

اما...

شير مادر خشك شد

مهر مادر داده شد

پدرم يك گاو خريد

و من با شير آن بزرگ شدم

وكسي جز معلم رياضي ام

هويتم را نفهميد

كه مي گفت:

گوساله بتمرگ....!

يه طنز خيلي خيلي تلخ!شايد بعضي ها بخندن ، شايد اونايي كه گرفتارش شدن هم ... به هر حال نظرتون رو مي خوام بدونم!!!

دير آمدي رفيق.....!

شعري نمانده ديگر

هر چه نگاه مي كنم

اشك همان اشك است و غم همان غم

نوري نمانده ديگر

تا چشم كار ميكند

گرگان ديوانه

رو به آسمان زوزه مي كشند

تاريكي در جهان گسترده شده

و دنيا در سكوت رشد مي كند

كودكان بي نام اما؛ در تكاپوي زاده شدن معلق مانده اند

دير آمدي رفيق .....!

از زن بودنم جسمي خاكي باقي مانده بود

ماه پيش چوب حراج زدم وجدانم را

بوي تند خيانت خفه مي كرد

كجا بودي؟؟؟؟

قاضي ،وكيل ... شاكي ، موكل .... همه من بودم

قاتل ، مقتول ،..... عاصي ، مجرم.... من ... من ....م .....ن

به سنگسار هم راضي شدم

اما حكم ، من شدنه ما بود

ما را من مي كردند

كجا بودي؟؟؟؟؟

غريب مردم

اسير رفتم

ضجه هايم را كجا بودي...؟؟؟؟

لحظه هايم بوي خون گرفت

كجا بودي؟؟؟

دير آمدي رفيق.....!

ديوانگي دنيا همه پاي من نوشته شد

ديگر از زن بودنم

همان خاكستر هم باقي نمانده است....