پایان راه...

دلم دگرنمي نويسد . دلم دگر از دردهاي خود نمي نويسد . قلم اراده ندارد . قلم جان ندارد .آن قدر از سردي نوشتم كه انگشتانم منجمد شد و من دگر توان برداشتن قلم را ندارم . اين قلم كه اين همه راز در دل نهفته دارد ، براي دستان من بار سنگيني ست .
نمي نويسم . چه سود كه بنويسم . آيندگان بر نوشته هايم خنده خواهند زد . كسي مثل من نيست . دنياي من به رنگي دگر است . آن قدر در رنگين كمان هستي كه همه اش تجلي خدا بود به دنبال رنگ آبي عشق گشتم كه دلم به هر رنگي آلوده شد . در ادغام رنگهاي زيباي خلقت بر دل پاك و بي آلايش من ، رنگ خاكستري زده شد و تمام هستي مرا فرا گرفت . من از سپيدي دل به خاكستر وجود رسيدم ، به رنگ مرگ
.
به دنبال واژه زندگي بودم ولي به معناي يأس دست يافتم . داغ تنهائي بر پيشاني ام خورد تا كه در اين جمعيت سوداگر من از دگران متمايز شوم . آرزوهاي زيادي داشتم ، آرزوهايم بر باد رفت . نه در دستم گنج قاروني دارم و نه به زير پايم قالي سليمان . دستان تهي مرا كه در دست خواهد گرفت ؟

قلم نمي خواست بنويسد اما كلمات پشت سر هم زاده شدند و قلم قابله اي بيش نبود . شايد قصه اي گفته باشم اما اين روايت يك درد است ، روايت يك عشق . نه خوني ريخته شد و نه ظلمي در كار بود تنها مرگ آهسته اي بود براي عاشقي دلخسته كه دنيا را جور ديگري مي خواست

ميسوزم ، ميسوزم و داغي در دل دارم ناگقتني!

ميسوزم، آب ميشوم ، نه شمع ام و نه پروانه...

شمع من! پروانه ام! ميايي تا پرکشيم به سوي جهاني ديگر که هر خواستي به نيازي ختم نشود و هر نيازي به ذلت...

اساس دنيايي که خواستنش ذلت ، داشتنش محافظه کاري و نخواستنش ثروت!

اگر در بخشش گشاده دست باشي باز در خواستن ذليلي!!!!

و براي من درد آور ،ذلت آور و تحمل ناپذير است اين ذلت خواستن!

با تو سخن ميگويم ، که ميشنوي و تنهايي

تنها بخشاينده اي که بخشودن و دادنت هم بي منت است و عزت است از تو گرفتن.

خود ببخشاي آنچه از بيگانه بايدم خواست ، اگر نه از دست بيگانه اي شريف، مرا

ببخشاي ،که روزي ما در آسمان توست!

به بهونه یکسال دوری از پدرم

يک شب هواي گريه....

يک شب هواي فرياد....

امشب

دلم هواي تو کرده است..........

 

بیان این همه تنهایی واقعا سخته ...

دلتنگی ....

  چه غريب است اين حال ... و چه در کمين ! خاموش و نديدني است . درست همان لحظه که فراموشش کرده اي هويدا مي شود . آنچنان قدرتمند  که گويي هميشه بوده و از رگ گردن نزديکتر.... دلتنگي را مي گويم ، آن حس غريب ؛ آن حالت بي دليل ، زوزه سترگ يک گرگ ، عظمتي که چون بهمني بزرگ منتظر يک تلنگر است. درست مثل حجم هراس آوري از يخ که آرام و بي صدا منتظر آن جرقه بي ارزش است تا بر سر هر چيز و هر کس آوار شود . غم نيست اين حال ، غم کوچک است و مبتذل گاه شود که در بطن فاجعه اي عظيم زلزله اي ، سيلي ، آتشي ، غم دنيا را تجربه کني و در همان حال با پنجه هاي خونين و پاهاي شکسته در پي نجات خود و ديگران باشي و گاه شود به ديدن يک چيز به عرف ناچيز ؛ مرگ گريه اي ، ديدن دخترک گلفروشي .... آنچنان دلتنگي بر تو هجوم آورد که ويرانت کند؛ نه آهي ! نه اشکي ! نه حتي حرفي ... فقط ويراني و سکوت ....

 

باور کن ....!!!!
دلتنگی ، دلتنگی ....

مرگ تدریجی است....