معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
دستانش از گرد پنهان بود
و آخر کلاسيها لواشک بين خود تقسيم ميکردند....!
و آن يکي در گوشه اي ديگر جوانان را وق مي زد
تا بگويد .... بيخود هاي و هوي مي کرد با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان مي داد
معلم با خطي خوانا روي تخته اي
که از ظلمتي تاريک غمگين ، تاريک بود
چنين نوشت
يک بايک برابر است
از ميان جمع شاگردان ، يکي برخواست
« هميشه يک نفر بايد به پا خيزد»
به آرامي سخن سرداد
تساوي ! اشتباهي فاحش محض است....!
نگاه بچه ها ناگه به يک دو خيره ماند
و او پرسيد:
اگر يک فرد ، انسان – واحد يک بود
باز يک با يک برابر بود؟!
معلم ناگهان فرياد زد
آري برابر بود.....
و او با پوز خندي پرسيد:
اگر يک فرد ، انسان – واحد يک بود
آنکه صورتي چون قرص ماه مي داشت بالا بود
و آنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود
باز مي پرسم
اگر يک فرد ، انسان – واحد يک بود
پس چه کسي ديوار چينها را بنا مي کرد؟
يا چه کسي آزادگان را در قفس مي کرد....؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خود بنويسيد
يک با يک برابر نيست....