مي نويسم ، اما نه به خاطر اينكه كسي را به خود بخوانم يا از گذشته ام به تلخي و تباهي ياد كنم. فقط مي نويسم. چون تنها وسيله آرامشم نوشتن است ... با نوشتن نمي داني به چه آرامش عجيبي دست پيدا مي كنم.... آنچنان كه گويي مي خواهم پرواز كنم.....

چقدر سوختم.... ! چقدر مي سوزم ! از ظهر شنبه گيجم ، كلافه ام. چقدر اين روز را به آرامش احتياج داشتم و چه تقلاها كردم كه فرصتي بدست بياورم و بر اين تب جانكاهي كه اندامم را مي گدازد چيره شوم و كاري را كه آن همه انجامش ضرور است انجام دهم و بدتر شد، خيلي بدتر ! بدتر از هميشه ، بدتر از همه عمرم . چقدر كلمات مي توانند بي رحم و كشنده و ستمگر باشند! چقدر قلبهايي هست كه با گلوله مجروح نمي شوند و با كلمه سوراخ مي شوند. شبكه شبكه مي شوند. يك تكه خون ، خون داغي كه مي جوشد. تو كه مي داني كه چقدر سنگينم و بردبار و سرشار از وقار . تو كه مي داني ! همه مي دانند . شگفت آور است . نه ! هيچكس نمي داند... هيچكس نمي داند كه چه اندازه  تحمل دارم ، همه همين را مي دانند كه خيلي پر تحملم . همين ! اما چگونه مي توانند بي آنكه بدانند چه مي كشم ، بدانند كه چقدر قدرت تحمل دارم؟ مي دانم كه اين پنجه آهنين و گداخته اي كه هم اكنون قلبم را همچون جوجه كبوتري به خشم مي فشرد و له مي كند و بوي سوخته از آن بر مي آيد، همين پنچه اگر بر يك صخره ي سنگ خارا مي گرفت و مي فشرد ، مي شكست و سنگريزه مي شد. كسي چه مي داند كه چه مي كشم ؟ كسي چه مي داند كه قدرت رنجور شدنم تا كجاست، فقط مي دانند كه سنگينم ، بردبارم، وقار دارم! اما به چه قيمتي؟

فراموشش كن ، همه آنچه را كه بر من گذشت ... بگذار از ميان همه خدايان خدايي جز خداي فراموشي بر اين همه درد آگاه نباشد.... بگذار تنهايي آن را بر دوش بكشم .... بگذار فقط از آن من باشد و بس ... بگذار ....