بد روزگاری دارم ... کاش هیچکس به روز من نیفتد...

 

خرم آنروز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم تا ملک سلیمان بروم

 

 

 

 

چه شبی است این شب...! خدایا ! مرا چه می شود.چرا اینگونه ام؟؟؟ کاش صبح فردا نیاید... ! کاش هرگز بیدار نشوم... نمی دانی به چه حالی افتادم وقتی فهمیدم باید برای همیشه .... وای بر من خدایا ...! در آن لحظه تلخ بودن ، نبودن را بیش از همه چیز باور کرده بودم . آری باور کرده بودم که این لحظه می توان بود و لحظه ای دیگر .... پروردگارا من دیشب ... من دیشب  حامی و پشتیبان داشتم. امید و پناه داشتم ... چه بگویم که پدر داشتم.

ولی چه زود صبح شد ... که ای کاش .... چه بگویم...  کاش خزانت را نمی دیدم. و تو می دانی با چه حالی اینها رو می نویسم...

چه با شتاب از من دور شدی و من در آن لحظه های سوز زندگی معنی بی تو بودن را دانستم . آخر آن شب ، آخرین شبه تو بود و واپسین دیدارها و نگاهای ما.

دستم بی رمق پاهایم ناتوان و گلویم بی فریاد بود . کسی در من فریاد زد که همه چیز تمام شد... همه امیدها و آرزوهای تو در خاک فرو رفت . خدا ...! خدا ... ! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

آه که چقدر فریادهایم بی صداست. آه که تنها  گریه کردم. آه که بی توام. آه از من که هنوز ...

طلوع خورشید و جنون به من لبخند زدند. بدبختی به من مبارکباد گفت . می خواستم قدرتی بیابم تا زمان را متوقف کنم و مکان را از هم بپاشم . آرزو کردم کاش عیسی مسیح بودم تا زندگی را به تو بازگردانم . گویی مرا به چوبه اعدام میبرند زیرا می رفتم تا شاهد به خاک سپردن یگانه گوهر عشق و یکتا مروارید هستی ام باشم. کاش همانند قارون زمین دهان وا می کرد و مرا در خود می بلعید یا همانند عیسی به آسمان می رفتم . اما من نه به خوبی عیسی بودم و نه به بدی قارون من فقط یک متوسط بیچاره بودم که می بایست می ماندم و تحمل می کردم.

غمی ناگفتنی سراسر وجودم را فرا گرفته – دستهایی پیکرت را در خاک می گذاستند و من از پس پرده حریر اشک شاهد همه اینها بودم – باور کن که طاقت فرساست . منهم فرسودم – پیر شدم . . .

دستهایی بی احساس همه امید و آرزو مرا خاک می کرد هر خاکی که بر روی تو ریخته می شد خاک غربتی بود که بر سر من ریخته می شد.

وای خدای من – لحظه ای کوتاه گذشت و همه چیز تمام شد .

و من ماندم و اشک

من ماندم و جنون

من ماندم و شبهای بی تو

من ماندم و تنهایی

من ماندم و یاد تو

من ماندم غربت و بی پدری.

... یاد ایامی که تو را داشتم ... تاجی  زیبنده بر سر داشتم... روحت شاد.

 

سکوت غرور آمیز ...

من از اين همه درد نمي نالم ، اهل ناله نيستم ! چه خبر است در اين دنيا که به ناليدن بيرزد؟! در زير اين آسمان چه چيزي هست که ارزش ناليدن و فرياد داشته باشد؟؟؟ در برابر وحشي ترين تازيانه ها سکوت غرور آميزم نبايد بشکند...

در برابر هيچ دردي لب به شکوه نبايد بگشايم.

من از ناليدن بيزارم

سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش تنها مي توانند مرا به سکوت وادارند.

ناليدن و زاريدن گله کردن – شکايت بد است.

من از دو کار نفرت دارم ؛ يکي درد و دل کردن و يکي هم از خود دفاع کردن، براي تبرعه خود جوش زدن که کار مستضعفين است .

آدمهاي شجاع به همدرد نيازي ندارند از ناله شرم دارند. انسان پاک را زندگي و زمان تنها نمي گذارد . زندگيش از او دفاع مي کند. زمان تبرعه اش مي کند . پليدان هرگز نمي توانند پاکدامني را آلوده کنند هرچند  سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند.

اما ...

يک نوع ناليدن است که چيز ديگري است. ناله غصه غم و گرفتاري و قرض و از دست عقده دارها و زريست ها و زوريستها و دشمني و آزار و اين و آن نيست. ناله ضعف و عجز نيست .

ناله انسانيت است .

آنچنان که شير در شبهاي عظيم کوهستان مي نالد

آنچنان که علــــــــــي (ع) در شبهاي پهناور نخلستان مي نالد.

اين ناله غربت است. گريست در زير آوار زندگي است.

« اشکهايي که آدمي در اين گردونه باز پيدايي حيات ريخته است از آب همه اقيانوسها  بيشتر است... راست است بودا ... راست....!»

                                                                           دکتر علی شريعتی

ابدیت....!!!

از ستاره ها در پهنه ابدیت خبری نیست

همه آنها در پس ابری سیاه و همه جا گیر غنوده اند...

تنها سمفونی سرگردانی که در اوج پریشانی یک سلسله نت از یاد رفته و ولگرد و سیاه و مست ، که صحرا به صحرا ، شاخه به شاخه ، شیون شبانه مرگ ارزشهای انسانی را سر داده است.

در چنین شبی است که می خواهم از بستر به خاک خفته یک قلب بیمار کلامی چند با پروردگار خویش حرف بزنم.

باور کن خدایا!!!

             به عصیان پنهانی اندیشه های انسانی ام سوگند ! همین حالا که تپشهای سرسام گرفته قبلم  ، آستان مقدس همه جانبه ات را با فریادهای خاموشی ناپذیر آمال سرکوفته ام آشنا می کند ، همین حالا که با تو حرف می زنم ، نمی دانم چرا سرخی تب آفرین شرمی مطلوب پریدگی رنگ گونه هایم را زینت بخشده است....

پروردگارا...!

                     روح بشریت به مفهوم وسیع کلمه خسته است.

                                                                                              (( کـــــــارو   Karo ))