سقوط...


شهري که سقوط مي کند در هيهات

در کوچه هاي ممنوعش

کسي در به دوستي نميگشايد

درتقسيم فضاي سبز

من نيز سهمي دارم

و در اين آلودگي اما

وجدان له شده ي برگها آزارم مي دهد....






زیبا ترین حکمت رفتن


 باز نگشتن است......

حج کن....

به نام آن ذات بی‌مانندی که مهر را در گلشن حقایق پرورش می‌دهد.
ایام، ایام حج است و موسم، موسم ذبح اسماعیل
ای حاج! اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
نیازی نیست؟ کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت
، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت.....
من نمی‌دانم، هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد،
و اکنون که "آهنگ خدا" کرده‌ای در "منی" ذبح کن.
گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و
آن را، بجای اسماعیلت، به تو ارزانی کند.
اینچنین است ذبح گوسفند را، به عنوان قربانی، از تو می‌پذیرد،

" و تو ای لجن، روح خدا را بجوی، بازگرد و سراغش را از او بگیر، از خانه ی خویش، آهنگ خانه ی او کن، او در خانه اش تو را منتظر است، تو را به فریاد می خواند، دعوتش را لبیک گوی!

و تو ای که هیچ نیستی، تنها به سوی او شدنی و همین! موسم است، از تنگنای زندگی پست و ننگین و حقیرت (دنیا) از حصار خفه و بسته ی فردیتت(نفس) خود را نجات ده، آهنگ او کن، به نشانه ی هجرت ابدی آدمی، حج کن!

اکنون حج کن، آهنگ ابدیت کن، دیدار با خداوند، روز حساب، آن جا که دیگر دستت از عمل کوتاه است. محکمه ی آنجا که گوشت، چشمت و دلت را به محاکمه می کشند، از آنها یکایک می پرسند.

تو، اندام، اندام تو، مسئولی، مسئولند و تو قربانی عاجزی در زیر هجوم بی امان و ترحم ناپذیر اعمالت.

پس اکنون که در دار عمل هستی، خود را برای رحلت به دار حساب آماده کن، مردن را تمرین کن، پیش ازآنکه بمیری، بمیر!

مرگ را اکنون به نشانه ی مرگ انتخاب کن، نیت مرگ کن، آهنگ مرگ کن.

حج کن!

و حج، نشانه ای از این رجعت به سوی او، که ابدیت مطلق است، او که لا یتناهی است، او که نهایت

داردحد ندارد، بی همتاست.

که خدا از تو دور نیست تا به او برسی.

خدا از تو نزدیک تر است،

به تو!

و دورتر از آن است که بتوان به او رسید...

حج کن !

به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.

میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.

رنگ‌ها را همه بشوی!

سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،

" نه کسی باش که به میعاد آمده ای" ،

خسی شو که به میقات آمده ای"

" بمیر پیش از آنکه بمیری "

جامه زندگیت را بدرآور،

جامه مرگ بر تن کن.

.

.

.

.

شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمه‌ای دارد که شکل آن را تغییرداده‌اند، بدان "جهت" داده است، این چیست؟

دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.

نامش؟

حجر اسماعیل!

حجر! یعنی چه؟

یعنی دامن!

راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!

آری، یک زن حبس، یک کنیز!کنیزی سیاه‌پوست، کنیز یک زن، این دامان پیراهن‌ هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،اینجا " خانه ‌هاجر " است و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامی‌حج به خاطره‌ی ‌هاجر پیوسته است،و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،

پس هجرت؟

کاری‌ هاجروار!

و ای مهاجر که آهنگ خدا کرده‌ای، کعبه‌ی خدا است و دامان‌ هاجر!

چرا ایستاده‌ای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خوش آهنگ،که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت می‌کند، به گرداب بپیوند!

قدم پیش نه!

و آهنگ"سعی"می‌کنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.

سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن

در طوف، در نقش ‌هاجربودن، و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو. و اکنون سعی را آغاز می‌کنی، و باز به نقش‌ هاجر برمی‌گردی.

هاجر تنها،

دوان بر سرکوههای بلند بی‌فریاد!

در جستجوی آب!

آری آب، آب خوردن!

نه آنچه ازعرش می‌بارد، آنچه از زمین می‌جوشد!

همین ماده‌ی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی تشنه‌ی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن توخون می‌شود، که در پستان مادر شیر می‌شود، و در دهان طفل آب ...

طواف، روح و دگر هیچ!

و سعی، جسم و دگر هیچ!

و ناگهان، یکباره معجزه‌آسا!

- به قدرت نیاز و رحمت مهر- زمزمه‌ای!

"صدای پای آب"،

زمزم!

و تقصیر، پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،

از احرام برون آی، اصلاح کن، جامه‌ی زندگی بپوش،

آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای خالی، به سراغ اسماعیلت، تنهایی تو به سر آمده است، زمزم، در پای اسماعیل تو می‌جوشد،

خلق در پیرامون تو حلقه زده‌اند، و چه می‌بینی؟ای خسته از"سعی"

بر عشق تکیه کن!

ای انسان مسئول!

بکوش!

که اسماعیل تو تشنه است،

و ای"انسان عاشق"

بخواه!

که عشق معجزه می‌کند.

گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی ‌بفشر، زمزمه‌اش را می‌شنوی،

از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،

از آن بیاشام، در آن شستشو کن.

منتخبی از کتاب حج دکتر علی شریعتی



گمان میکنی با این خورشید له شده ی لای کرکره



باز هم می شود درد و دل کرد....؟؟؟

ملا و شراب فروش !

حکایت پائولو کوئیلو، از تناقض باورها در مسجد و میخانه و محکمه جالب است، او حکایت غریبی از ایمان مرد شراب فروش به تاثیردعا و انکار ملای مسجد بر تاثیر دعا دارد ! می گوید:
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی  و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی  بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
 ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
 یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
 وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!"پائولو کوئیلو"