گفتم بی کسی فاطمه؟؟؟ آره درست شنیدین دلم برای بی کسی فاطمه سوخت . آتیش گرفت .خدایااااااااااا این چه عدالتیست؟؟؟؟
چیه ؟؟؟ دارم کفر میگم؟؟؟ شاید شماها هم جای من بودین ...
می دونین فاطمه یه زنه پاکدامن و نجیب – مادری دلسوز که از سن 14 سالگی همه کودکیهاش همه جوانیش رو تا الان که 20 ساله که از ازدواجش گذشته رو به پای شوهر روانی (نه!روانی نیست اون خودشو زده به دیوانگی.....) به پای 4 تا بجش ریخته
اما .... اما پریروز اومده بود خونه ما – می گفت دیگه طاقت ندارم – میگفت از بس کتک خوردم – از بس حرف زشت شنیدم از بس برای گرفتن مستمری بهزیستی بخاطر نداشتن کرایه تاکسی از این سر شهر رو تا اون سرش پیاده رفتم و اومدم – میگفتم خسته ام . میگفت حالا دیگه وقتی منو کتک میزنه(شوهرش)- پسر بزرگم میخواد هواداریمو بکنه با شوهرم درگیر میشه – می ترسم بلایی سر پسرم بیاد... می گفت درمانده ام
گفتم فاطمه چرا طلاق نمیگیری
گفت: بچه هامو چیکار کنم
گفتم مطمن باش دادگاه بچه هاتو به خودت میده – گذشته از اون بچه هات بزرگ شدن خودشون می تونن تصمیم بگیرن – در ضمن اونا که تو رو دوست دارن
گفت : رفتم پیش یه وکیل ازش راهنمایی خواستم بهم گفت باید همه اینها رو که گفتی ثابت کنی –باید شاهد بیاری خلاصه چنان گفته بود که هیچ راه حلی نداره و کلی دوندگی داره حداقل یک سالی یا دو سال طول میکشه
میدونین چرا اینجوری گفته بود؟ چون میدونست آهی در بساط نداره – چون میدونست داره مفت راهنمایی می کنه
ولی من همه مراحلش رو براش توضیح دادم گفتم فاطمه جان نترس عزیزم – قاضی ای که اونجا نشسته به حق حکم میکنه . کاری نمی کنه که تو بازم شکنجه بشی- خلاصه به هر طریقی بود راضیش کردم بره شکایت بده- دیروز شنیدم بدون اینکه کسی بفهمه رفته و دادخواست داده ولی اونجا نمی دونم کی بهش چی گفته و ترسوندتش که ....
امروز صبح زنگ زد و برای ناهار دعوتم کرده بود از آنجاییکه چیزی برای خوردن تو خونه شون جز یه چیز بخور و نمیر پیدا نمیشه ، از خونه کلی مواد غذایی برای مهمانی امروز فاطمه که تقریبا 15 نفر رو دعوت کرده بود براش بردم و کلی میوه و... پشت تلفن ازش پرسیدم فاطمه چی شده تو دیروز داشتی گریه میکردی از دست شوهرت و خانوادش می خواستی طلاق بگیری ولی امروز سور میدی ؟ گفت کاریت نباشه تو فقط بیا معجزه شده
خدای من چه معجزه ای ؟؟؟ نکنه شوهرش آدم شده اونم یه شبه ؟ نکنه .... چی بگم تو سرم هزار جور فکر بود که خدایا... یعنی واقعا دعاهامون اثر کرده ؟؟؟ رسیدم خونه فاطمه دیدم حالش زیاد خوب نیست .بهم گفت زحمت ناهار رو خودت بکش . چیزی نگفتم شروع کردم به آشپزی
دیگه کم کم همه مهمونا اومدن و که یهو ... اون اتفاقی که نباید می افتاد. افتاد. فاطمه خودکشی کرده بود.