هرروز در سینی رویاهایم
  برای دو نفر چای میریزم
 
  هر روز دو فنجان سرد را خالی میکنم
  این دو سطر هر روز تکرار میشود
  تکرار
  تک
       را
          ر.....
   تکرار میکنم
   میگفت
   تکراری شده ام
  میگفت
   این چای هم
   شبیه خودت از دهن افتاده است

از بد حادثه اینجا به پناه  آمده ام

 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

  

 

 

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم       تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت       به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین       به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست       که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار       که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما       از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

چقدر دلم مي خواست

پدر در جزیره ای کشف نشده

      نطفه ام را می بست

یا

  مادر مرا در اقيانوس ارام زايمان مي کرد
 
  گاهي هم به روستايي دور افتاده از نقشه ها


  حسودي ام مي شود

 
   پدرم از اهالي جهان سوم بود

  انجا که مادرم

  به هر گوشه اش چشم مي دوخت

  تانک ها با انگشت اشاره شان

  نشانه ام مي گرفتند


  اين جا که کودکان با بزرگترها همبازي شده اند


  دست و پاي عروسک هاي خارجي را  می کنند

  در کوچه ها جنگ سازي ميکنند



 
   اين روزها

  که در ابهاي خليج عروس دريا

  با تورسفيدش عشق هاي مرده صيد مي کند

 ديگر چگونه مي شود

 دنبال رد پاي خوشبختي

 در مرزهاي تجاوز گشت

 هربار دوستت دارم را برايت پست مي کنم

  نامه ام بر مي گردد

 کاغذ هايي که گلوله گلوله شده اند


دوستت دارم را به زبان مادري ام نمي فهميد

کشورم را از روي نقشه مي شناخت

و نمي دانست

در هر دوستت دارمي

که به زبان ان طرف ابها مي نويسم

قلبم از کشورم بيرون مي پرد

روياهايي مي برم و مي دوزم

که  هيچ چرخي قواره اش را چرخ نکرده است
.
.
.اين روزها

دردهايم گربه اي باردار است

در کوچه هاي شهر جيغ مي کشدباور نميکنم


مردي که از راه دور بوسه مي نوشت

در جنگي ميان کشور هايمان تفنگش را سمتم نشانه بگيرد

باور نميکنم

خوشبختي ام به مرز نرسيده


گلوله خورده است