به چه خواهی بردن در شبی اینهمه تاریک پناه ؟!
وحشت دارم از این همه تنهایی ....
یه کجا پناه ببرم
از این همه
...وحشت؟؟؟
این جمله رو گفت و بغض کرد و بغضشم تبدیل شد به . . .
از 21 سالگلیش اسم مطلقه بودن رو با خودش داره یدک میکشه الان 29 سالشه... کاری هم به زندگی شخصیش ندارم که مقصر کی بوده که این بلا سرش اومده ... مهم اینه که الان تو بن بست افتاده . البته نه الان سالهاست تو بن بست گرفتار اومده
بهش گفتم به خدا پناه ببر
لبخند تلخی تحویلم داد و گفت: تو منظور منو از تنهایی نفهمیدی....
سالهاست میشناسمش از کلاس سوم راهنمایی . دختر خوب و مهربون و بامعرفتیه - ولی الان زندگی واقعا مچالش کرده – سالهاست همزبونشم – با دلتنگیهاش دلتنگی کردم – تو غصه هاش غمخوارش بودم – تو شادیهاش خدا رو شکر کردم و شاد شدم – تو ناامیدهاش سعی کردم امیدوارش کنم –
ولی الان بعد از این همه سال می دونستم که اگه بگم چرا دوست خوبم ، منظورت رو از تنهایی خوب درک می کنم – انگار که چیزی بهش نگفته باشم – بخاطر همین گفتم : اگه بفهمم کاری از دستم بر نمیاد – واقعا هم بر نمی آد. دیگه موندم چکار کنم. اگه براش بگم که جهت آب شنا کردن از عهده ی ماهی مرده هم بر میاد ، می دونم شعاری بیش نیست. چون می گه این جملات رو ساختن تا الکی خوش باشیم.
گفتم از لطف خدا نامیدی . . .
گفت. نا امید نیستم – معلقم . دارم خودمم گم میکنم – نه راه درست نه راه غلط . همه چیز رنگ خودشونو باختن. دیگه توانایی جنگیدن ندارم.
بعد از طلاقش البته نه بلافاصله و لی خب. . . دو بار صیغه شده . شاید به نظر می آد کار اشتباهی کرده باشه ولی با جواباش قانعم کرد. تا اینکه رابطشو با دومین مرد؟! ی که صیغش شده بود رو دیروز بهم زد . بهم می گفت می خواد با کس دیگه باشه . می گفت تهرانیه . وقتی یه هفته در میون میاد شهرستان نمی خواد تنها باشه – میگم چرا اینکار رو می کنی – اینجوری خودت از درون می پوسی – هر چند کار خلاف شرعی انجام نمی دی . با یه جواب دهنمو بست ....
گفت:
به نون شبم
م ح ت ا ج م . . .