دیگر جوان نخواهم شد...

دیگر جوان نخواهم شد

نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو

و دیگر به شوق نمی آیم

 نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی

و دریغا چه تلخه تلخ فرو میرزم

با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر میشوم

 در بارش این گستره تشویش در خانه ی

خورشیدها – خاطره ها

دریغا چه بی برگ و بار

لال میشوم در دور دست آن گلها – گمان ها – گفته ها

و مگر فراموش میشود سرانجام ِ آن جستجوها و آن چشمه و چشم انداز و آواز و آرزوها

مگر فراموش میشود آن بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش

و وعده همان بهار

 که در کرامت درختان تابستانی اش

هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند از سرشاری میوه های مهربانیش

و در یغا بر من

چگونه فراموش میشود

سبدها و سفره هایی که سالهاست

 نه سیب را میشناسند و نه مهربانی را

و در یغا بر من

چه لال و بی برگ و بار پیر می شوم

در این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند

سیب را و جان مایه های سرودهای جوانی را

و دیگر جوان نمی شوم

نه به وعده این بهاری که آمده است

و نه به وعده آن شکوفه های یر شکسته ....

وقتی...

وقتی همه آرامشت فقط و فقط میشه وبلاگت ....

وقتی وبلاگت همه ی ... همه که  نه ، خب کمی از دلتنگیهاتو  برطرف میکنه

وقتی همه بی تابیات با  اومدن به نت و خوندن نظرات دوستان از بین میره

وقتی ....

وقتی....

ای بابا چقدر وابسته ام به این وبلاگ

.

.

.

امروز رفته بودم به دنیای کودکی هام

به خونه ای که هر از گاهی می رفتم اونجا ، که حالا شده بخشی از خاطرات کودکیم

یه خونه روستایی

خونه ی ساده با یه پنجره ی کوچیک که پشت اون پنجره یه باغه - که هیچ وقت قدم نرسید که پشت اون پنجره رو ببینم-

با یه تاقچه بزرگ که روش تلویویزون میگذاشتن - که اونم جز شبکه یک هیچی نشون نمیداد

چندتا اتاق کوچیک و در نهایت... یک حیاط بزرگ

چه زود بزرگ شدم....

چه زود آدمای اون خونه رفتن و....


هی .... 




چقد دلم برای شیطنتهای کودکیم تنگ شده

که هنوزم دوست دارم از اون پشت بام کوتاه توی کوچه بالا برم و  از این پشت بام به اون پشت بام تا خودمو برسونم به اون درخت توت باغ همسایه و توت هاشو دزدکی بچینم و بخورم .... و تو راه برگشت پشت بوم ها رو اشتباهی بیامو و آخرش سر از ناکجا آباد در بیارم و گم بشم .... و گریه ....

.

.

.

الان کجایم....