چه ساده از کنار هم عبور می کنیم...
و خاطرات رفته را مرور میكنیم
چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانههای ما كشیده میشود
دوشنبههای مختصر، سهشنبههای خوفناك ،
و انتظار و حسرت همیشگی
برای آن نگاههای پشت مه ،
امیدها و دستهای رفته زیر خاك ،
و روزهای رفتهای كه رفتهرفته كمشمار میشوند
در امتداد پنجره
در انحنای كوچهها
«بر آستان كوه و دشت گریه میكنم...
«تو میروی
قطار میرود
تمام ایستگاه»... بر سرم خراب میشود!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:4 توسط سحر
|