و خاطرات رفته را مرور می‌كنیم

چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانه‌های ما كشیده می‌شود

دوشنبه‌های مختصر، سه‌شنبه‌های خوفناك ،

و انتظار و حسرت همیشگی

برای آن نگاه‌های پشت مه ،

امیدها و دست‌های رفته زیر خاك ،

و روزهای رفته‌ای كه رفته‌رفته كم‌شمار می‌شوند

در امتداد پنجره

در انحنای كوچه‌ها

«بر آستان كوه و دشت گریه می‌كنم...

«تو می‌روی

قطار می‌رود

تمام ایستگاه»... بر سرم خراب می‌شود!