چه غريب است اين حال ... و چه در کمين ! خاموش و نديدني است . درست همان لحظه که فراموشش کرده اي هويدا مي شود . آنچنان قدرتمند  که گويي هميشه بوده و از رگ گردن نزديکتر.... دلتنگي را مي گويم ، آن حس غريب ؛ آن حالت بي دليل ، زوزه سترگ يک گرگ ، عظمتي که چون بهمني بزرگ منتظر يک تلنگر است. درست مثل حجم هراس آوري از يخ که آرام و بي صدا منتظر آن جرقه بي ارزش است تا بر سر هر چيز و هر کس آوار شود . غم نيست اين حال ، غم کوچک است و مبتذل گاه شود که در بطن فاجعه اي عظيم زلزله اي ، سيلي ، آتشي ، غم دنيا را تجربه کني و در همان حال با پنجه هاي خونين و پاهاي شکسته در پي نجات خود و ديگران باشي و گاه شود به ديدن يک چيز به عرف ناچيز ؛ مرگ گريه اي ، ديدن دخترک گلفروشي .... آنچنان دلتنگي بر تو هجوم آورد که ويرانت کند؛ نه آهي ! نه اشکي ! نه حتي حرفي ... فقط ويراني و سکوت ....

 

باور کن ....!!!!
دلتنگی ، دلتنگی ....

مرگ تدریجی است....