خدا انسان را درست تر مي شناسد، انسان را جز خداكه مي شناسد؟ و خدا انسان را بهتر و درستر از انسان مي شناسد و حال مي فهمم ، حال فهميد خدا كه انسان را آفريده و او را مسجود فرشتگان كرد چرا مي گويند : «او بسيار ستمكار و بسيار نادان است»؟ چرا؟ انسان به كه ستم ميكند؟ به خودش ، به خدا، به اين وديعه هاي بزرگ و شگفت خدايي ، به اين امانت عزيزي كه به وي سپرده اند ، كه خود بر گرفته است ؛ به چه چيز نادان است ؟ انسان چه چيز را نمي فهمد ، چرا « بسيار نادان؟» چه چيز را انسان هيچ نمي فهمد ، نفهم ، نفهم ، نفهم ، نفهم است؟ كودن ، كودن ، كودن است . آه چه خوب شد كه كشف كردم ، اسن مشكلي بود كه مدتها مرا به خود مشغول مي داشت ، در فلسفه خلقت همه چيز بر من آشكار شده بود ، تنها يك در سينه ي روشن و صاف اين آسمان همچنان بر جا مانده بود و نمي دانستم چه كنم ؟ چرا خدا ، انسان را در همان حال كه نامها را به وي مي آموزد ، در همان حال كه او در مسابقه با فرشتگان برنده مي شود و با افتخار بيرون مي آيد و خدا از شادي فرياد مي زند : ديديد كه چرا بايد شما در پاي او به خاك مي افتاديد؟ ديديد كه من مي دانستم و شما نمي دانسيتيد؟ و در همان حال كه با افتخار و مباهات به انسان اين پرداخته و پروده ي عزيز خويش مي نگرد و نگاههاي مهربان و موفق خويش را به سيماي اين خويشاوند و هم نژاد خود مي دوزد از دل فرياد مي زند:

آفرين ، آفرين بر خدا ، بهترين ، زيباترين ، نيك ترين سازندگان ، آفرينندگان! و در همين حال مي گويد: آري اين انسان بسيار ستمكار و بسيار نادان است!!

انسان چه چيز را نمي شناسد؟ چه چيز را اصلا  نمي فهمد ، هيچ ، هيچ ، هيچ نمي فهمد ، جاهل ،جاهل ، جاهل است؟

در آغاز خدا گنجي پنهاني بود و دوست مي داشت كه كسي او را بشناسد، گنجي مجهول بود و اكنون، خدا انسان را آفريد، او را به گونه اي آفريد، و هزاران راز بزرگ و عزيز در او نهاد تا انسان خدا شود و خويشاوند خدا شود و آشناي خدا شود و گنج پنهاني او را ازدرون ويرانه ي تنهايي و بي كسي و بيگانگي بيرون كشد و انسان آفريده شد و رسالت خويش را آغاز كرد و انسان خدا شد و خدا مانوس انسان شد اما اكنون انسان خود گنج پنهاني شده است و او را نه زمين و نه آسمان و نه همه كاينات و موجوداتي كه او را در ميان گرفته ا ند و نه خانه اش ، كاشانه اش ، زندانش، زندانبانش ، هيچيك نمي شناسند و شگفت آنكه او خود ايز خود را نمي شناسد و نه تنها نسبت به خود جاهل است بلكه جهول است، نه تنها به خود ظالم است بلكه ظلوم است! اري ، خيلي نفهم است ، نمي فهمد كه كيست؟ بار امانت سنگيني را كه خدا تنها بر دوش او نهاده است حس مي كند اما درست نمي شناسد ، نمي فهمد كه خويشاوند خداست، اشرف مخلوقات است ، مسجود همه ملايك ايت ، مانوس خداست ، مخاطب اسرار آميز ترين سخنان خداست ، قلبش فرودگاه بلندترين آِيات خدا ست . دلش سراچه خداست ، سراپرده خداست، خانه خداست، پناهگاه خداست.

او نمي فهمد ، نمي فهمد كه خدا او را چگونه مي يابد، چگونه احساس مي كند، چگونه مي نگرد، تصوير خويش را كه در چشم خدا مي بيند به شگفتي مي آيد، باور نمي كند خدا را به گزافه گويي و گاه به اشتباه يا تعارف متهم مي كند. او ، نمي فهمد گناه اين اتهام چه اندازه سنگين است ، اگر درياي رحمت خدا نبود ، اگر صبر خدا نبود، اگر آمرزش خدا نبود، اگر خدا او را بيش خود دوست نمي داشت اكانت خويش را از دست او مي گرفت و او را در ميان ديگر موجودات طبيعت رها مي كرد تا همچون درختان و سنگها و جانوران بر روي خاك زندگي كند ، بچرد، بخزد، رشد كند ، بخورد، بخوابد، بزرگ شود، پير شود، بميرد و خاك شود و خدا باز سر گنج پنهاني خويش را ببندد و به تنهايي بزرگ و ابدي خويش بازگردد.

او نمي فهمد كه خدا وي را خويشاوند خود « شبيه خود» و انيس خود ، و شناساي خود و همدم تنهايي مغرور و عظيم خود مي خواند و او ، از زبان ارسطو ، خود را «حيوان ناطق» مي نامد......


گفتگوهايي تنهايي دكتر علي شريعتي