شب است و سكوت است و ماه است و من ....
آري به راستي شب است ، شبي مه از بلندايش كبوتران نيمه جان از عشق جان سپرده اند و صنوبران قد خم كرده اند.
در اين شب نمي دانم چه ميجويم ، هيچ نمي دانم در كدامين ميكده را عاجزانه بايد كوبيد ، از كدامين پياله مستانه بايد نوشيد تا اين درد تسكين يابد
درد زندگي ، درد مرگ ، درد عشق، درد تنهايي....
اين فرياد من و شما نيست ، فرياد گره خورده در حلقوم تاريخ بشريت است كه از هر حلقومي برآمده خفه شده ... و اكنون ماييم با صداي خاموشي كه به هيچ جا نمي رسد و گرفتار دردي كه درمانش را نمي يابيم....
دلم تنگ است
دلم اينجا غريبانه ميان آب و آتش و خاك و خاكستر
به دنبال نهال خويش مي گردد
اگر ميشد به دنبال رهايي رفت
اگر ميشد با رود نهايي
تا به انتهاي ساحلهاي گرم بي ملامت رفت
اگر ميشد سلامت رفت
اگر ميشد .....
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 23:2 توسط سحر
|