یا هو....
گفتم من و تو اختلاف عقیده ی زیادی داریم
گفت همین اختلاف عقیده بحثمون رو شیرین می کنه - اخه اگه همفکر بودیم که ....
به نظرم حرفش منطقی بود
شروع کرد به بحث در مورد دین و اوضاع اجتماعی الان (کاش اس ام اساهشو از گوشیم پاک نمیکردم و عین جملاتشو می نوشتم)
در بین بحثمون من اسم حضرت علی رو اوردم که یهو برگشت گفت علی دیگه کیه بره بوقشو بزنه
می گفت تو اسم دوازده تا امامو تو قرآن نشونم بده تا باور کنم.
گفتم شماها اگه خود حضرت علی رو بهتون نشون بدن انکارش می کنین تا چه برسه به اسم علی در قرآن. که اگه به قول خودت فقط قرآن رو قبول داری بخونیش و به گفته هاش عمل کنی به چنان معرفتی می رسی که به اعتقادات الانت تاسف می خوری.
هیچی ! اینا فقط اسم مسلمانی رو یدک می کشن و افتخار هم می کنن که مسلمانن که اینان بی دینن.
آخرش پرسیدم تو دینت چیه ؟ مذهبت چیه؟ می خواستم با این سوال یکسری واقعیت ها رو بهش بگم که متاسفانه با یک جواب ابلهانه اعصابمو بهم ریخت و منم ... بیخیالش شدم. چون به هیچ صراطی مستقیم نبود جز راه کج خودش.
به قول دکتر شریعتی که میگفت : علی رو باید از دولاشاپلی پرسید کیست که 12 سال تمام نشست و کتاب نهج البلاغه اش رو به زبان خودش ترجمه کرد و شناختش. نه از ...
ای پسر ابوطالب! سال ها گذشت، و ما نفهمیدیم تو که بودی و چه کردی! نفهمیدیم چه معنا داشت که در بستر مردی بخوابی که طرح قتل او را ریخته اند! نفهمیدیم چه معنا داشت در رکوع نماز هم دست سائلی را رد نکنی و انگشترت را بی درنگ ببخشی! نفهمیدیم چه معنایی داشت که امیر مومنان، به قصد سرگرمی کودک یتیمی، چهار دست و پا شود! ما نفهمیدیم مرد یعنی چه، عدالت یعنی چه، غربت یعنی چه...!
اما دریافتیم خدا تو را برای این خلق کرد تا خودش را برای درک محدود بندگانش قابل تصور کند. و بگوید: من موجودی هستم مهربان تر از این.
ای پسر ابو طالب، حرف ها داشتم. ولی اکنون که این صفحه بی رنگ، مچم را گرفته و نمی گذارد دروغ بگویم، نمی گذارد از محبت به تو و عشق به تو و ده ها دروغ باور نکردنی دیگری سخن بگویم که هیچ تناسبی با اعمالم ندارد، (من کجا و عشق تو کجا!) تنها اعتراف می کنم:
ای آقای ما، شرمنده ام. شرمنده ام که آخرش اینطور شد! شرمنده که 25 سال استخوان در گلو داشتی، نمازت به خون نشست، همسرت پیش چشمت بین در و دیوار شکست، تن بی سر پسر لب تشنه ات، غرق در خون شد، جگر دخترت به داغ و اسارت سوخت، و آخرش این شد که چشم های ما به دیدن گناه مشعوف باشد و دهانمان به گفتن "من معتقدم این کار حرام نیست" مفتخر!
شرمنده ام که فراموش کردیم و سرمان گرم شد و آخرش این شد که گوش هایمان به حرام محظوظ باشد و زبانمان به توجیه مغرور!
شرمنده ام که نمازمان درست رو به روی خدا، با خمیازه شروع شد و با پیدا شدن اشیاء گمشده تمام!
شرمنده که پیش از هر معصیتی گفتیم: خدا می بخشد!
شرمنده ام که خاتمه تمام عدالت خواهی تو، حراج بیت المال و سیر بودن شکم بسیاری از حاکمان و گرسنه بودن رعیت شد!
نمی خواهم حتی نیم نگاهی به من بیندازی که از خجالت محو شوم. مرا نادیده بگیر. تنها امشب را در جمع دوستان شایسته ات راهم بده تا آبرویم کمتر برود و بگذار باشم در جایی که به تو نزدیک تر است.