یاهو...
روزهای هفته را
از انگشتهای مشتم باز میکنم
اضافه اش را
از این خاک بیرون میزنم
تازگیها
حوالی زمین سیاره ای یخی کشف
کرده ام
باید انجا بروم
سورتمه رویاهایم را سر بدهم
زمینگیر سیاره ای شوم
که خورشیدش هیچ وقت
دور ساعتم نمیگردد
عقربه ها را از مچ دستم باز میکنم
سالهای سال
بی خیال مشتی میشوم
که دیگر انگشت ندارد. دیگر عادت کرده ام
به بادهای ولگردی که ابرهای
اسمانت را
جا به جا میکنند
این بار مرا
کنار رودخانه ای اوردند
که چشمم از ان اب نمیخورد
حتی کنار درختهایی مرا کشیدند
که میترسم
دیگر پایبند جاذبه ات نباشند
پس اخرین سیب را پوست بکن
به پوست انداختن هم عادت میکنم
وقتی جهنم، قلبم را از تو پس
گرفت
من به اتش ورق های مخفی البوم هم
که خاطراتمان را بو برده بود
مشکوک شدم
میفهمی؟
چند سالیست این بغضها
چون قلاده ای بر گلویم
مرا این سووان سو میکشند
.....................................