وقتی...
وقتی همه آرامشت فقط و فقط میشه وبلاگت ....
وقتی وبلاگت همه ی ... همه که نه ، خب کمی از دلتنگیهاتو برطرف میکنه
وقتی همه بی تابیات با اومدن به نت و خوندن نظرات دوستان از بین میره
وقتی ....
وقتی....
ای بابا چقدر وابسته ام به این وبلاگ
.
.
.
امروز رفته بودم به دنیای کودکی هام
به خونه ای که هر از گاهی می رفتم اونجا ، که حالا شده بخشی از خاطرات کودکیم
یه خونه روستایی
خونه ی ساده با یه پنجره ی کوچیک که پشت اون پنجره یه باغه - که هیچ وقت قدم نرسید که پشت اون پنجره رو ببینم-
با یه تاقچه بزرگ که روش تلویویزون میگذاشتن - که اونم جز شبکه یک هیچی نشون نمیداد
چندتا اتاق کوچیک و در نهایت... یک حیاط بزرگ
چه زود بزرگ شدم....
چه زود آدمای اون خونه رفتن و....
هی ....
چقد دلم برای شیطنتهای کودکیم تنگ شده
که هنوزم دوست دارم از اون پشت بام کوتاه توی کوچه بالا برم و از این پشت بام به اون پشت بام تا خودمو برسونم به اون درخت توت باغ همسایه و توت هاشو دزدکی بچینم و بخورم .... و تو راه برگشت پشت بوم ها رو اشتباهی بیامو و آخرش سر از ناکجا آباد در بیارم و گم بشم .... و گریه ....
.
.
.
الان کجایم....