انسانیت.....؟!

رنج بزرگ یک انسان همواره این است که عظمت او شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه در برابر نگاههای پست و پلید و احساس او در روحهای آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد ، انسانیت حد و مرز نمی شناسد قبل از آنکه دارای هویت زن و یا مرد بودن باشیم ، انسانیــــــــــم و تکلیف آدمیت از جنسیت بالا است و اگر همدیگر را به این نام بشناسیــــــــــم مقام بالاتری داریم.

بی تفاوت.....

 

 

هر گز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش شکننده تر از ابتذال بود

هراس من باري

همه از مردن در سرزميني است

که مزد گور کن

از آزادي آدمي افزونتر باشد

اگر مرگ را بيش از اين ارزشي باشد

حاشا ...! حاشا ... ! که از مرگ هراسيده باشم

 

 ----------------

وقتي جهان

از ريشه جهنم

و آدم از عدم

و سعي از ريشه ياس مي آيد

وقتي يک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را به کفتر

تبديل مي کند

بايد به بي تفاوتي واژه ها

و واژه هاي  بي طرفي مثل

نان دل بست

نان را از هز طرف که بخواني

نان است....!

 

قيصر امين پور

زندان ...

دراينجا چهار زندان است

به هر زندان دو چندين نقد

به هر نقد چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير...

از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشته است

از مردان يكي در ظهر تابستان سوزان – نان فرزند خود را بر سربرزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشه است...

از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر سر راه رباخواري نشسته اند...

از اينان كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بامي جستند

كساني در نيمه شب در گورهاي تازه – دندان طلاي مردگان را مي شكستند...

من اما....

هيچ كس را در شب تاريك طوفاني نكشتم.

من اما راه بر مرد ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم.

 

دراينجا چهار زندان است

به هر زندان دو چندين نقد

به هر نقد چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير...

از اين زنجيريان هستند كه مردار زنان را دوست ميدارند

از اين زنجيريان كساني هستند كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد

من اما در زنان چيزي نمي يابم

كه در آن همزاد را روزي نيابم

 ... ناگهان خاموش

من اما در دل كــُـهسار روياهاي خويش

جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بياباني كه

مي رويند و مي پوسند و مي خشكند و مي ريزند

چيزي ندارم

مرا اگر خود نبود اين رنگ

شايد....! بامدادي همچو يادي دور و لغزان مي گذشتم از تراز خاك پست...

جرم اين است...

جرم اين است...!

....

    

نه در رفتن حركت بود و نه در ماندن سكون!!!

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود...

و باد سخن چين با برگها رازي چنان نگفت كه بشايد!

دوشيزه عشق من مادري بيگانه است

و ستاره پرشتاب بر مداري مايوس

جاودانه مي گردد....!

 

 

 

 

چگونه مي توان

نسل شقايق را برداشت

از زندگاني ام خسته ام...

" ما " خيالي است كه در خوابهاي مي پيچد.