خارم ولی به سایه ی گل آرامیده ام
با یاد رنگ و بوی توای نو بهار عشق
هم چو بنفشه سر به گریبان کشیده ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
من جلوه ی شب ندیده ام به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ا م
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ ارزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سر و پای بسته به ازادگی مناز
ازاده منم که از همه ی عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مرده ندیده ام
"...از این دردناکتر ٬ اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست!در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی سپرده است ٬ تنهاست.او را همچون یک قهرمان بزرگ ٬ یک معبود و یک الهه میپرستند ٬ اما نمی شناسندش و نمیدانند که کیست؟ دردش چیست؟حرفش چیست؟رنجش چیست و سکوتش چراست؟ در زبان فارسی ما هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد! تنهایی مگر چیست؟ از تئاتر نویسی مانند برشت حداقل ۵ اثر که به فارسی بسیار خوب ترجمه شده می توان نام برد٬ اما هنوز پس از گذشت قرنها سخن علی به زبان فارسی که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد٬ و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه علی نثار کرده از او کلمه ای و سخنی درست نمی شناسد.
این است که علی در اوج ستایشهایی که از او می شود مجهول مانده است.
درد علی دو گونه است:یک درد٬دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و به ناله در آورده است.
ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند.
امّا این درد علی نیست!
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است٬ تنهایی است...که ما آنرا نمی شناسیم!
باید این درد را بشناسیم... نه آن درد را...
که علی درد شمشیر را احساس نمی کند٬و...ما...
درد علی را احساس نمیکنیم..."
قسمتی از جزوه " علی تنهاست-دکتر علی شریعتی"
گفتم من و تو اختلاف عقیده ی زیادی داریم
گفت همین اختلاف عقیده بحثمون رو شیرین می کنه - اخه اگه همفکر بودیم که ....
به نظرم حرفش منطقی بود
شروع کرد به بحث در مورد دین و اوضاع اجتماعی الان (کاش اس ام اساهشو از گوشیم پاک نمیکردم و عین جملاتشو می نوشتم)
در بین بحثمون من اسم حضرت علی رو اوردم که یهو برگشت گفت علی دیگه کیه بره بوقشو بزنه
می گفت تو اسم دوازده تا امامو تو قرآن نشونم بده تا باور کنم.
گفتم شماها اگه خود حضرت علی رو بهتون نشون بدن انکارش می کنین تا چه برسه به اسم علی در قرآن. که اگه به قول خودت فقط قرآن رو قبول داری بخونیش و به گفته هاش عمل کنی به چنان معرفتی می رسی که به اعتقادات الانت تاسف می خوری.
هیچی ! اینا فقط اسم مسلمانی رو یدک می کشن و افتخار هم می کنن که مسلمانن که اینان بی دینن.
آخرش پرسیدم تو دینت چیه ؟ مذهبت چیه؟ می خواستم با این سوال یکسری واقعیت ها رو بهش بگم که متاسفانه با یک جواب ابلهانه اعصابمو بهم ریخت و منم ... بیخیالش شدم. چون به هیچ صراطی مستقیم نبود جز راه کج خودش.
به قول دکتر شریعتی که میگفت : علی رو باید از دولاشاپلی پرسید کیست که 12 سال تمام نشست و کتاب نهج البلاغه اش رو به زبان خودش ترجمه کرد و شناختش. نه از ...
ای پسر ابوطالب! سال ها گذشت، و ما نفهمیدیم تو که بودی و چه کردی! نفهمیدیم چه معنا داشت که در بستر مردی بخوابی که طرح قتل او را ریخته اند! نفهمیدیم چه معنا داشت در رکوع نماز هم دست سائلی را رد نکنی و انگشترت را بی درنگ ببخشی! نفهمیدیم چه معنایی داشت که امیر مومنان، به قصد سرگرمی کودک یتیمی، چهار دست و پا شود! ما نفهمیدیم مرد یعنی چه، عدالت یعنی چه، غربت یعنی چه...!
اما دریافتیم خدا تو را برای این خلق کرد تا خودش را برای درک محدود بندگانش قابل تصور کند. و بگوید: من موجودی هستم مهربان تر از این.
ای پسر ابو طالب، حرف ها داشتم. ولی اکنون که این صفحه بی رنگ، مچم را گرفته و نمی گذارد دروغ بگویم، نمی گذارد از محبت به تو و عشق به تو و ده ها دروغ باور نکردنی دیگری سخن بگویم که هیچ تناسبی با اعمالم ندارد، (من کجا و عشق تو کجا!) تنها اعتراف می کنم:
ای آقای ما، شرمنده ام. شرمنده ام که آخرش اینطور شد! شرمنده که 25 سال استخوان در گلو داشتی، نمازت به خون نشست، همسرت پیش چشمت بین در و دیوار شکست، تن بی سر پسر لب تشنه ات، غرق در خون شد، جگر دخترت به داغ و اسارت سوخت، و آخرش این شد که چشم های ما به دیدن گناه مشعوف باشد و دهانمان به گفتن "من معتقدم این کار حرام نیست" مفتخر!
شرمنده ام که فراموش کردیم و سرمان گرم شد و آخرش این شد که گوش هایمان به حرام محظوظ باشد و زبانمان به توجیه مغرور!
شرمنده ام که نمازمان درست رو به روی خدا، با خمیازه شروع شد و با پیدا شدن اشیاء گمشده تمام!
شرمنده که پیش از هر معصیتی گفتیم: خدا می بخشد!
شرمنده ام که خاتمه تمام عدالت خواهی تو، حراج بیت المال و سیر بودن شکم بسیاری از حاکمان و گرسنه بودن رعیت شد!
نمی خواهم حتی نیم نگاهی به من بیندازی که از خجالت محو شوم. مرا نادیده بگیر. تنها امشب را در جمع دوستان شایسته ات راهم بده تا آبرویم کمتر برود و بگذار باشم در جایی که به تو نزدیک تر است.
روزهای هفته را
از انگشتهای مشتم باز میکنم
اضافه اش را
از این خاک بیرون میزنم
تازگیها
حوالی زمین سیاره ای یخی کشف
کرده ام
باید انجا بروم
سورتمه رویاهایم را سر بدهم
زمینگیر سیاره ای شوم
که خورشیدش هیچ وقت
دور ساعتم نمیگردد
عقربه ها را از مچ دستم باز میکنم
سالهای سال
بی خیال مشتی میشوم
که دیگر انگشت ندارد. دیگر عادت کرده ام
به بادهای ولگردی که ابرهای
اسمانت را
جا به جا میکنند
این بار مرا
کنار رودخانه ای اوردند
که چشمم از ان اب نمیخورد
حتی کنار درختهایی مرا کشیدند
که میترسم
دیگر پایبند جاذبه ات نباشند
پس اخرین سیب را پوست بکن
به پوست انداختن هم عادت میکنم
وقتی جهنم، قلبم را از تو پس
گرفت
من به اتش ورق های مخفی البوم هم
که خاطراتمان را بو برده بود
مشکوک شدم
میفهمی؟
چند سالیست این بغضها
چون قلاده ای بر گلویم
مرا این سووان سو میکشند
.....................................
سکوت کلمه ایست که ما برای ناشنواییمان ساخته ایم
وگر نه در هیچ چیز رازی پنهان نیست....
اعتماد کردم....
-------------------------------------------------------------------
پ.ن. خدایا سببی ساز پشیمان نشوم....
تو ای خدای مهربان
تویی پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم....
پ.ن. این کوفتی هم شیرین نشد که نشد...
تو مپندارکه بالای سیه رنگی نیست
این دروغ است دروغ
مگر اندر پس هر شام سیه
ندمد صبح سپید
ننماید روشن
همه جا را خورشید....
در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
«دکتر علی شریعتی»
( دفترهای سبز ص ۱۶۲)